العلامة المجلسي
183
حياة القلوب ( فارسي )
بفرمايد ناگاه درخت به اهتزاز آمد وسبز شد وبرگ برآورد وخلال سبز ورطب زرد وسرخ براي ضيافت آن حضرت فرو ريخت ، پس سيد ابرار ساعتي در زير آن درخت قرار گرفت وبا برادران رضاعى خود سخن مىگفت ناگاه نظر مباركش بر چمن سبزى افتاد كه به أنواع گلها ورياحين آراسته بود پس گفت : اى برادران ! مىخواهم به سير اين چمن بروم وصنايع الهى را مشاهده نمايم . برادران گفتند : ما در خدمت تو مىآئيم . حضرت فرمود كه : شما به اعمال خود مشغول باشيد كه من تنها مىروم واگر خدا خواهد بزودى بسوى شما مراجعت مىنمايم . گفتند : برو كه دلهاى ما متوجه توست . پس آن نونهال گلشن أنبيا در آن چمن دلگشا سيركنان مىخراميد ودر بدايع صنايع رباني به تأمل وتفكر نظر مىنمود تا آنكه به كوه عظيمى رسيد وراه نداشت كه كسى بر آن تواند برآمد وچون خاطر مباركش متعلق بود كه بالاى كوه را سير نمايد ، استحيائيل بر كوه صدائى زد كه بر خود بلرزيد وگفت : اى كوه ! بهترين پيغمبران با شكوه نبوّت مىخواهد بر تو برآيد ، براي أو خاضع شو ؛ پس آن كوه چندان فرو رفت وفروتنى نزد آن معدن وقار وشكوه نمود كه آن حضرت پاى مبارك بر آن گذاشت وبالا رفت وچون آن طرف كوه را مشاهده نمود نيكوتر از اين طرف ديد وخواست كه به آن طرف خرامد ودر آن طرف كوه مار وعقرب بسيار بودند در غايت عظمت كه كسى از بيم آنها در آن وادى عبور نمىتوانست نمود ، پس استحيائيل نهيبى داد ايشان را كه : اى گروه حيّات وعقارب ! خود را در سوراخها ودر زير سنگها پنهان كنيد كه سيد اولين وآخرين شما را نبيند ، وچون همه پنهان شدند آن حضرت از كوه به زير آمد پس چشمهء آبى ديد در غايت سردى از عسل شيرينتر واز مسكه نرمتر پس از آن آب تناول فرمود ولحظهاى در كنار آن چشمه استراحت نمود پس در آن وقت جبرئيل وميكائيل وإسرافيل ودردائيل فرود آمدند ودر خدمت آن حضرت نشستند پس جبرئيل گفت : « السّلام عليك يا محمّد ، السّلام عليك يا احمد ، السّلام عليك يا حامد ، السّلام عليك يا محمود ، السّلام عليك يا طه ، السّلام عليك